
افسوس که دست سرنوشت قصه مارو بد نوشت
افسوس که دست روزگار نذاشت بمونیم بر قرار
منو تو ماله هم بودیم نفرین به کار روزگار
| افسوس كه رفت عمر بر بيهوده | هم لقمه حرام و هم نفس آلوده |
| هر دل كه اسير محبت اوست خوشست | هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست |
| از دوست به ناوك غم آزرده مشو | خوش باش كه هر چه آيد از دوست خوش است |
| گويند بهشت و حور عين خواهد بود | آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود |
| گر ما مي و معشوق پرستيم رواست | چون عاقبت كار همين خواهد بود |
| از تن چو برفت جان پاك من و تو | خاك دگران شود مغاك من و تو |
| زين پس ز براي خشت گور دگران | در كالبدي كشند خاك من و تو |
| گاه سحر است خيز اي مايه ناز | نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز |
| كه آنها كه بجايند نپايند دراز | و آنها كه شدند كس نمي آيد باز |
| گويند: هر آن كس كه با پرهيزند | انسان كه بميرند بدانسان برخيزند |
| ما با مي معشوق از آنيم مدام | باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند |
| چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ | هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟ |
| در عشق تو از ملالتم ننگي نيست | با بيخبران در اين سخن جنگي نيست |
| مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند | خون در دل دشمن بد انديش كند |
| هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك | ز انديشه پايان، دل تو ريش كند |
| نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي | و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي |
| من بد كنم و تو بد مكافات دهي | پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي |
| از نيست تو هست مي كني، بيرون آر | زين نيستيم بحرمت هستي خويش |
| ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست | بي باده ارغوان نمي بايد زيست |
| اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست | تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست |
| بنشين قدحي باده بنوش و خوش باش | فارغ شو از اين نقش خيالات محال |
| اين دو سه نادان كه چنان ميدانند | از جهل كه داناي جهان ايشانند |
| اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست | در بند سر زلف نگاري بودست |
| اين دسته كه بر گردن او مي بيني | دستيست كه بر گردن ياري بودست |
| خيام اگر ز باده مستي خوش باش | گر با صنمي دمي نشستي خوش باش |
| پايان همه چيز جهان نيستيست | پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش |
| تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ | دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟ |
| پر كن قدح باده كه معلومت نيست | كاين دم كه فرو بري برآري يا ني |
| يا رب بگشاي بر من از رزق دري | بي منت اين خسان رسان ما حضري |
| از باده چنان مست نگه دار مرا | كز بيخبري نباشدم دردسري |
ترکیب «نان و نمک» را حتما شنیدهاید. این نوع ترکیبها در زبان فارسی نشان میدهد، نمک در ذهن ما معادل «خورش» و چیزی است که اصل غذایمان را تشکیل میدهد...
یک فوق تخصص جراحی قلب به خانواده ها توصیه کرد، حتما دو بار در هفته، ماهی، خصوصا ماهی چرب مصرف کنند...
فلفل برای زخم معده مفید است مردم سنگاپور، مالزی و چین بیشتر از هندی ها به زخم معده مبتلا هستند. می دانید علت این موضوع چیست؟ زیرا هندی ها بیشتر از مردم چین فلفل مصرف می کنند. تحقیقات نشان داده است که کپساسینcapsicin)) موجود در فلفل، باعث کاهش بروز...
نمک، یک ماده ی شیمیایی با فرمول Nacl (کلرید سدیم) است که به صورت بلورهای سفید مکعبی شکل، با دانه های ریز یا پودر شور مزه ای بدون بو می باشد و بدون آن هم هیچ غذایی خوش مزه نیست. در احادیث اسلامی نیز توصیه شده در شروع هر وعده ی غذایی بهتر است مقدار کمی...
درمان سردرد، دردهای حاصل از رانندگی و علائم سرماخوردگی با نعنا فلفلی "نعنا فلفلی" گیاهی است با نام علمی Mentha piperita از خانواده ی نعنا (Labiatae). اینگونه نعنا که کمتر به عنوان خوراکی مصرف می شود...
آیا شما هم گرفتار سرعت بالا و روابط پیچیده ی زندگی امروز شدهاید؟ شما هم در پیک نیکها خوراکیهای آماده، مثل سوسیس و کالباس و همبرگر را ترجیح می دهید؟ کیف بچهها را هم از نانهایی که لای آن از این جور چیزها گذاشته شده، پر می کنید؟...
بسیاری از نوشابهها، دارای مقادیر قابل توجهی كافئین در تركیبات خود هستند(به طور متوسط 43 تا 65 میلی گرم در یك فنجان) و همین مسئله، بدگمانیها را درباره ی اثرات مضر مصرف نوشابه، بر ایجاد پرفشاری خون را افزایش داده است...
معالجه ی آنژین با لیمو: برای شستشوی حلق و حنجره از لیمو کمک بگیرید. کمی آب لیمو و آب مقطر را مخلوط کرده و هر یک ساعت یک بار آن را قرقره کنید.
نکتهی بسیار با اهمیت در مقایسهی قهوه و چای این است که با وجود دو برابر بودن میزان کافئین چای خشک نسبت به پودر قهوه، بهدلیل میزان مصرف بیش تر قهوه از نظر وزنی نسبت به چای، کافئین مصرفی توسط قهوه بیش تر از چای می باشد. به ...
نوشابه های انرژی زا اعتیادآورند؟
نوشابه های انرژی زا در واقع نوشیدنی هایی هستند که افزودنی هایی از قبیل محرک های مجاز، ویتامین ها (خصوصا ویتامین های گروه B) و مواد معدنی که تولید انرژی می کنند، در آنها به کار رفته است. دیگر مواد متشکله ی این نوشیدنی ها اغلب...
در تمام طول عمر، سلولهای بدن از جمله سلولهای استخوانی جایگزین میشوند و از نظر علمی ثابت شده است که با خوردن خوراکیهای گیاهی همچون سویا می توان از ابتلا به پوکی استخوان پیشگیری کرد. یک متخصص داخلی گفت: مصرف خوراکیهای ت...
خواص درمانی و غذایی گوجه فرنگى
گوجه فرنگى ابتدا به عنوان گیاه زینتى در باغچه ها مورد استفاده قرار گرفت و به نام سیب طلایى یا سیب عشق معروف شد. مصرف گوجه فرنگى به عنوان نوعى سبزى از قرن نوزدهم میلادى به بعد شروع شد و بعد از جنگ جهانى اول به تدریج بر ...
نظر یادتون نره لطفا...
صبر کن! جیب هایت را بگرد. لابلای
کتابهایت را که پرند از شعر و فلسفه، میان
ورق های تقویمت و دست نوشته هایت
را که پرند از گلایه. حتی میان کاغذ های
مچاله درون سطل آشغال اتاقت را ، که
پرند از حرف های هدر رفته، ...
بگرد...بگرد...خوب بگرد...روی یقه و
سر شانه هایت را وقتی آن را با سر
انگشتانت که بوی جوهر می دهد، می تکانی- به
هوای غباری که در خاطرت است
و نه بر شانه ات- ، توی کفش هایت را که
پایت را می زند، چون خیال بخشیدنش
را به گدایی آشنا داری، توی کیف پولت، پیش
بلیط های اتوبوس که همیشه دیر
پیدایشان می کنی، چون محو تماشای
نگاههای سرد و تهی مردم می
شوی،...بگرد...میان موهایت را وقتی که با
کلافگی، با دست هایت شخم شان می
زنی و آشفتگی شان را بیشتر می کنی،
کف دست هایت را وقتی از اضطراب خیس
عرق می شوند و تو در جیب های خالی ات
پنهان شان می کنی، روی پیشانیت را
وقتی از تعجب چین می خورد و به تلافی اش
لبخند می زنی...بگرد...درون جیب
جوهری شده پیراهنت که هرگز خوب اتو نشده،
درون اعداد ساعت مچی ات را که
سالهاست روی میز تحریرت فراموش شده،
میان خودکار ها و مداد هایت را که
همیشه در نفس های آخرند از بس که جور
احساسات تو را می کشند، در لیوان
چایت که هی نشسته، مدام پر می شود از
چای داغ و پیاپی خالی می شود از چای
سرد لب نزده...بگرد...بگرد...میان حلقه های
فیلم هایی که در اتاقت و در ذهنت
پراکنده اند، در موسیقی هایی که سکوت
ممتد ناگفته هایت را پر می کنند، دوست
داشتن هایت را که به آنها زنده ای، چشمهایی
را که از دوست داشتنی ناگفته، با
شرم به تو نگاه می کنند...بگرد...بگرد...
رویاهایت را که در دنیایت جای نمی
گیرد، آرزوهایت را که محال اند، مهربانی ات
را که خودت را هم کلافه می کند،
قلبت را که بی دلیل همیشه بیقرار است،
سایه بلند قامتت را که محو خورشید از آن
بی خبری...درون هزار توی شنیدنِ گوشهایت
را که فقط به فرمان قلبت می شنوند،
سکوتت را که سرشار از تنهاییست ...
روی نیمکت آخر کلاس را که تو را در
خوابی آشفته پناه می دهد تا تکرار بی هدف
حرف ها را نشنوی، پیاده روی های بی
هدف و طولانی ات را ... بگرد...بگرد...
مقابل آینه بایست و درون کاسه
چشمهایت را، که در آن نگاهی سرگردان
خود را به در و دیوار می کوبد ،
بگرد،...میان سکه هایی را که خرج لبخند
کودکان خیابانی می کنی، گریه هایت را
که پنهان می کنی، ...بگرد...بگرد...
صبر کن! پیش از آنی که برای همیشه بروی،
بودنت را ، حضورت را جستجو کن، من خود را گم کرده ام...
... با اینهمه خواهش،
رفتی پیش از آنی که مرا به من پس داده باشی......
این بهشت یا اون بهشت؟
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"
مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.
وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.
فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.
بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر کسی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.
اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد.
با معرفت..
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .
آلبركامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود .
كارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .
ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .
مارو اكلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .
باسيل اس.والش : اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟
فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .
مارك تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم .
اسمايلز : هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست .
ناپلئون هيل : كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند .
استون : انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .
آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .
اريك باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .
هرشل : يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم .
زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .
كلمنت استون : شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد .
ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .
فرانسيس بيكن : يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند .
استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .
حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن .
ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .
ماكسيم گوركي : دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است .
ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .
كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد .
را ه هاي بدست آوردن آرامش :ادامه مطلب را کلیک کنید.
باز آمــــدم خرامـــان تا پیــــش تو بمــــــیرم بی تو كـــــجا روم مـــن ای از تـو ناگـــــزبرم
ای توبه ام شكســـته از تو كـــــجا گــــریزم ای در دلـــــم نشســـــته از تو كـــجا گریزم
ای نور هــــر دو دیــده بی تو چگـــــونه بینم وی گــردنم ببســـته از تو كــــــجا گــــــریزم
ای جان جان مســـتان ای گنج تنگدســتان از دل نه ای گــــــــــسسته از تو كجا گریزم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشكم ای روی تـو خجســــته از تـو كــــجا گــــریزم
دلا بسوز كه سوز تو كارها بكند
نیاز نیم شبی، دفع صد بلا بكند
عتاب یار پریچهره، عاشقانه بكش
كه یك كرشمه تلافی صد جفا بكند
ز مُلك تا ملكوتش، حجاب بردارند
هر آنكه خدمت جام جهاننما بكند
طبیب عشق، مسیحادم است و مشفق، لیك
چود درد در تو نبیند، كه را دوا بكند؟
تو با خدای خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدّعی، خدا بكند
ز بخت خفته ملولم بود كه بیداری
به وقت فاتحه صبح یك دعا بكند
بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد
مگر دلالت این دولتش صبا بكند