در 28 اکتبر آن سال «استيفن گراور کليولند» رئيس جمهوري وقت آمريکا
مجسمه آزادي را در محل فعلي آن (دهانه رود هودسن - Hudson) در جزيره
آزادي که تا محله منهتن شهر نيويورک دو هزار و ششصد متر و تا شهر جرسي
سيتي يالت نيوجرسي 600 متر فاصله دارد قرار داد. اين مجسمه بنا بود در
سال 1876 به مناسبت يکصدمين سالگرد استقلال آمريکا به اتمام برسد. ولي
به علت پاره ي از مشکلات مانند حمل آن به آمريکا طولاني شدن جريان ساخت
و ... با ده سال تأخير بر فراز آبهاي آتلانتيس ايستاد. اين مجسمه با
دست راست خود مشعلي فروزان را بالي سر نگه داشته و در دست چپش نيز يک
لوح سنگي وجود دارد که بر روي آن با شمارههاي رومي نوشته شده JULY IV
MDCCLXXVIکه نشانگر 4 ژوئيه 1776 ميلادي (تاريخ استقلال آمريکا) است.
سالها قبل يک يهودي دريانورد به نام کريستوفر کلمپ با مشورت با محافل
يهودي اسپانيا و با توجه به اطلاعات و شواهدي که از وجود سرزميني در
آنسوي اقيانوس اطلس داشت با نيت پيدا کردن ارض موعود عهد عتيق سرزمين
خالي از سکنه ي را مي يابد كه اندكي بعد مورد توجه پيوريتنهاي انگليسي
قرار مي گيرد. اين مسيحيان يهودي به محض ورود به امريکا آنرا ارض موعود
ناميده و بوميان آن سرزمين را کنعانيان پنداشته و تا جايي که مي توانند
آنها را قتلعام میکنند.
اولين کتابي که در امريکا به چاپ مي رسد «مزامير داوود» است.
پيوريتنها نامهاي عبري بر فرزندان خيابانها و شهرهاي خود مي گذارند.
تا جايي که بايد پسوند «DC» در نام شهر «Washington DC» را David
Capital يعني (پيتخت داوود) دانست.
نهيتآ پس از مدتها جنگ داخلي سرانجام در چهارم ژوئيه 1776 اولين کشور
تمام فراماسونري جهان يعني امريکا استقلال خود را اعلام مي نميد. بعد
از يک قرن يعني درسال 1886 ميلادي فرانسه به مناسبت يکصدمين سالگرد
استقلال امريکا مجسمه آزادي را در چند تکه مجزا توسط کشتي به امريکا
هديه مي کند.
فردريك آگوست بارتولدي طراح مجسمه آزادي - فراماسونر
طراح اصلي اين مجسمه «فردريک آگوسته بارتولدي» مجسمهساز ماسون فرانسوي
بود. البته سازه دروني آن را «الکساندر يفل» مهندس فرانسوي برج يفل
طراحي نمود. مهندسان و طراحان ديگري نظير «ژوزف پوليتزر» و «اوژن ويوله
لودوک» نيز در جريان ساخت آن نقش داشتند.
ويژگي مشترک تمامي اين مهندسان و طراحان عضويت در لژهاي فراماسونري
فرانسه بود. تا جيي که به عنوان مثال بسياري از نماد شناسان برج يفل را
يک «ابليسک» فانتزي مي دانند.
در ابتدا سازندگان فرانسوي آن اعلام نمودند که اين مجسمه نماد «تائيس»
معشوقه اسکندر است. اما نکته ظريفي که در اين ميان ناديده ماند چيز
ديگري بود که بعدها نشريه ماسون ترک آنرا فاش ساخت و آن شباهت بسيار
زياد چهره اين مجسمه با «يسيس» اسطوره مصر باستان و الهه مورد تقديس
ماسونها بود. بعدها فردريک بارتلدي در پاسخ به انتقاد افرادي که بيان
میداشتند اين مجسمه از نظر فرم صورت به «تائيس» هيچ شباهتي ندارد گفت:
من در طراحي اين مجسمه از چهره مادر بيوه خودم الهام گرفته ام. آري!
بارتلدي راست میگفت. ولي منظورش از مادر بيوه «يسيس» بود که در واقع
مادر بيوه معنوي تمامي ماسونها منجمله خود او بود.
پس از انتقال اين مجسمه به نيويورک امريکيیها با هزينه ي نزديک به 200
هزار دلار پيهي 46 متري از جنس گرانيت براي آن ساختند تا مجسمه را بر
روي آن قرار دهند. حال که فراماسونهاي فرانسوي براي امريکا سنگ تمام
گذاشته بودند ناپسند مینمود اگر طراحان امريکيي دست روي دست مي
گذاشتند و البته در عمل نيز چنين نشد و درنهيت پيه گرانيتي آنها يک کپي
محض از معبد کذيي سليمان از آب در آمد. معبدي که ماسونها براي رسيدن
به نظم نوين جهاني و تشکيل حکومت ماسوني - يهودي خويش بالاخره بايد
آنرا بر بقيي مسجد الاقصي بنا کنند. با اين تفاسير جي تعجب هم نخواهد
داشت اگر ارتفاع اين ساختمان 46 متر يعني مجموع 33+ 13 (دو عدد مورد
علاقه فراماسونها) باشد و خود تنديس نيز داري 168 پله به علاوه 1 نيم
پله (مجموعآ 169 پله) باشد که بازديدکنندگان را تا بالي برج راهنمايي
کند! (169 = 13 X13)
بارتلدي بر روي تاج اين مجسمه هفت شعاع نور قرار داد تا بيش از پيش
نمادهاي ماسوني اين تنديس ننگ و نيرنگ را آشکار سازد. عدد هفت در کنار
سمبلهاي گوناگون نور از دير باز ستوده مصريان باستان و يهوديان و
کاباليستهاي مصر زده بود. همانگونه که آن را در شمعدان هفت شاخه يهود
«MENORAH» خورشيد هفت شاخه مصريان و يا هفت ستاره منقوش در آسمان معبد
سليمان ديده يد.
دو نماد معروف يهودي و ماسوني: شمعدان 7 شاخه و مجسمه آزادي به شكل
بيوه زن (نماد ISIS: الهه مورد احترام ماسونها)
كه تاج تابان با 7 شعاع نور بر سر دارد.
اما نکته ي که در اين ميان (بنابر اعتراف فرانسويان) هرگز نبايد فراموش
نمود الگوبرداري ساخت مجسمه از «تائيس» معشوقه اسکندر است. حتي اگر
شباهتهاي چهره اين مجسمه با «يسيس» را کنار بگذاريم چه دليلي دارد
فرانسویها نمادي از «تائيس» بسازند و آن را به امريکا هديه دهند؟ مگر
غربيان در تاريخ هزار خديي يونان و رم با کمبود الهه مواجه شده بودند
که از يک شخصيت نه چندان موجه به نام «تييس» مجسمه بسازند و آنرا تنديس
و نماد آزادي قرار دهند؟
آري! حقيقت چيز ديگري است که لاجرم مجبوريم براي روشن شدن اين گوشه از
تاريخ و آشنيي با شخصيت اين زن به بازخواني گذري حمله اسکندر به ايران
زمين بپردازيم.
با آنکه اسکندر يا همان الکساندر در ميان غربيان قهرماني بزرگ شناخته
مي شود وليکن در ميان يرانيان به عنوان شخصيتي بدنام و ويرانگر نمود
يافته است. در متون زرتشتي از وي همواره به عنوان «گجسته» (ملعون و
شوم) ياد شده و همراه ضحاک و افراسياب از کارگزاران اهريمن به شمار
آمده است. در اين اثنا عدهي نيز نظر در انکار وجود شخصيت تاريخي به
نام اسکندر مقدوني دارند. ولي اين به معني ناديده انگاشتن انبوهاي از
آثار و اسناد تاريخي و باستان شناسي و حذف تاريخ اسکندر و سلوکيان و
خلأ زماني به مدت بيش از صد سال از تاريخ يران است.
اسکندر متولد مقدونيه و فرزند فيليپ پادشاه مقدونيه بود. در آن زمان
مقدونيه قسمتي از حکومت يونان بود که البته مقدونیها در ميان مردم
يونان معروف به وحشیگري بودند. لذا فيليپ پدر اسکندر براي فرزند خود
معلماني يوناني استخدام کرد تا با فرهنگ يونانيان بزرگ شود. اسکندر پس
از مرگ پدر پادشاه مقدونيه شد و پس از کشمکشها و فراز و نشيبهيي که
بيان آن در اين مجال نمي گنجد براي ماجراجويي و تصاحب سرزمينهاي ديگر
راه جهانگشيي و حمله به ديگر کشورها را پيش گرفت. اگرچه يونانیها او
را وحشي و بربر مي دانستند ولي هنگامي که با تصاحب سرزمينهاي ديگر
توسط او ثروت زيادي به آتن سرازير شد با وي همراه شدند.
مجسمه آزادي فراماسونري تائيس يسيس
بزرگترين و مهمترين جنگ اسکندر نبرد با امپراتوري وسيع قدرتمند و متمدن
هخامنشيان بود. نبرد اسکندر و پادشاه يران چندبار به عقبنشيني وي
انجاميد. اما سرانجام با تضعيف روحيه سپاهيان يران ورق به نفع يونانيان
برگشت و اسکندر داريوش را در منطقه «گيل گمش» شکست داد. در شب پيروزي
اسکندر و افسرانش در تخت جمشيد (پرسپوليس) قصر باشکوه يرانيان جشن
بزرگي برپا کردند. اسکندر همواره در سفرهاي خود يک گروه از زنان فاحشه
و رقاص و شرابريز همراه خود مي آورد تا بساط عيش و نوش و شهوتراني خود
و فرماندهان سپاهش گسترده باشد. يکي از اين زنان کنيزي اورشليمي به نام
«تائيس» بود که به خاطر زيبيي به دربار اسکندر راه يافته بود.
پس از آنکه اسکندر قصد ازدواج با شاهزاده اسير ايراني و دختر داريوش
سوم «استاتيرا» را نمود حسادت تائيس او را به طرح نقشهي اهريمني کشاند
که نهيتآ صدها سال تمدن فرهنگ و افتخار جهاني را به خاکستر نشاند. در
آن جشن تائيس آنقدر به اسکندر شراب خوراند که عقل او را کاملآ زيل کرده
و سپس از او خواست به انتقام معبدي که در آتن توسط خشيارشاه به آتش
کشيده شد تخت جمشيد را آتش بزند. اسکندر نيز مشعلي را به تائيس داد و
او هم پرده هاي حرير و جواهرنشان قصر را به آتش کشيد و پس از مدتي
کوتاه قصر يکپارچه در آتش کين و حقارت شخصيت تييس سوخت.
و اينگونه شد که امروز در دست مجسمه به ظاهر آزادي امريکا «تائيس» همان
مشعل هنوز به اميد به آتش کشيدن دوباره تمدن شرق افروخته است. اينگونه
شد که يک فاحشه که گوشه ي ناچيز از تاريخ تاريک و دردمنشانه غرب را
اشغال کرده نماد آزادي غربيان مي شود!
قلمرو سلسله هخامنشيان
به راستي چرا سازندگان فرانسوي مجسمه آزادي چنين شخصيتي را به عنوان
نماد آزادي در نظر گرفتند؟ بیشک يکي از اصلیترين دليل آن يادآوري
حمله اسکندر به شرق و استحاله فرهنگي آن است. چراکه تاريخشناسان يکي
از مهمترين اقدامات اسکندر را هلنيزه کردن سرزمينهاي تحت تصرفش مي
دانند. هلنيسم در لغت به معني تقليد از يونان و به معني مجموعه تمدن و
فرهنگ يونان و به عبارتي ساده تر يوناني مأبي است. در اين راستا اسکندر
اقدام به تأسيس شهرهاي جديد در راههاي مهم و استراتژيک و کوچ دادن
مردم از آسيا به اروپا و از اروپا به آسيا نمود. وي با اين کار قصد در
استحاله فرهنگي متصرفاتش داشت. نمود بارز و آشکار اين مسأله را میتوان
در هلنيزه شدن سلسله ايراني اشکانيان پس از براندازي سلوکيان
(بازماندگان سلوکوس جانشين اسکندر) ديد. اشکانيان همواره سعي در يوناني
مأبي داشتند. تا جايي که حتي بر سکه هيشان عنوان (يونان دوست) همراه با
اسم پادشاه زمان مي آمد.
اما در مقابل تمدن کهن و بافرهنگ يران هرگاه دچار نزول شد دوباره در
همان مکان جوانه زد. هرگز نبايد فراموش کرد که نهيتآ اسکندر با لباس
ايراني از اين مرز پر گهر رفت وحشيان و متجاوزان مغول مسلمان شدند و
رصدخانه و مسجد و کتابخانه ساختند و از ميان سه نفر زبانشناس که قواعد
زبان عربي را براي خود عربزبانان نگاشتند دو تن از آنها ايراني بودند
و اکنون نيز پس از چند هزار سال باز هم ايران است که در مقابل
زيادهخواهیهاي وحشیگرانه غرب ايستاده است. آري! تکرار اين تجربه
تاريخي و از سويي ديگر پيشگويیهاي غرب نيز همين را میگويد که منشاء
آن اتفاق بزرگ آخرالزماني نيز يران است و موعود اديان به ياري يرانيان
است که بساط بيداد آنها را بر خواهد چيد. گويا غرب ناگزير از شنيدن نام
يران در کنار ناکامیهاي خود است لذا اينگونه است که تائييس دوباره
مشعل به دست رو به سوي شرق بر فراز آتلانتيس ايستاده است.
اگر بخواهيم اندکي تاريخیتر به مسئله نگاه کنيم بايد در نظر داشته
باشيم زماني که امپراتوري يرانيان 127 يالت را تحت سلطه خود ساماندهاي
کرده بود اوج تمدن غربيان يعني يونان هنوز از سيستم ابتديي دولت شهرها
(نه يک امپراتوري واحد) استفاده میکرد. لذا غرب ناگريز است تا با
ساختن يک اتوپيي (آرمان شهر) خيالي يعني يونان باستان تمامي مدنيت را
به خود ارجاع دهد. زماني که سخن از منطق باشد ارسطو الگو مي شود. اگر
از رياضيات سخن رانده شود ارشميدوس را نشان میدهند. پدر علم پزشکي
بايد بقراط باشد و غيره و غيره تا من ايراني هيچگاه به اين فکر نکنم که
چرا غرب هنوز با اين همه ادعا نتوانسته حقوق بشري را که کوروش 2500
سال پيش به بهترين نحو اجرا مي کرد را حتي شبيه سازي کند. اگر لازم
باشد براي من و توي ايراني فيلم 300 مي سازند تا ما را از تمامي گذشته
پرافتخارمان بيزار کنند كه مبادا شکوه و تمدن نياکانيمان ما را دوباره
به فکر فرهنگ سازي در جهان بي اندازد.
آري! اين کينهي ديرينه است از تمدن شرق و سترگ يرانزمين که در هيبت
شعلههاي آتش در مشعل عفريته جنگ اين الهه شوم پيوندي! (تائيس + يسيس)
خود را نشان داده است. صدالبته غرب در اين آتش کين میسوزد و خواهد
سوخت. چراکه پس از تلاش چند هزار ساله براي منکوب و استحاله تمدن
يرانزمين جوانه نورستهي دوباره و اينبار در هيبت اسلام شيعي از دل
يران زمين روييد و اينبار نيز يرانيان بهترين را انتخاب کردند. رويشي
که به لطف حق به انقلاب نهيي مهدي موعود (عج) منجر خواهد شد
و چه زيبا پروردگار بزرگ در قرآن کتاب انسانساز فرمود:
«و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم
الوارثين»
«و ما اراده نموديم تا بر مستضعفين جهان منت گذارده و يشان را پيشويان
ایرانی نظر یادن نره
دکتر شریعتی.

افسوس که دست سرنوشت قصه مارو بد نوشت
افسوس که دست روزگار نذاشت بمونیم بر قرار
منو تو ماله هم بودیم نفرین به کار روزگار
| افسوس كه رفت عمر بر بيهوده | هم لقمه حرام و هم نفس آلوده |
| هر دل كه اسير محبت اوست خوشست | هر سر كه غبار سر آن كوست، خوشست |
| از دوست به ناوك غم آزرده مشو | خوش باش كه هر چه آيد از دوست خوش است |
| گويند بهشت و حور عين خواهد بود | آنجا مي ناب و انگبين خواهد بود |
| گر ما مي و معشوق پرستيم رواست | چون عاقبت كار همين خواهد بود |
| از تن چو برفت جان پاك من و تو | خاك دگران شود مغاك من و تو |
| زين پس ز براي خشت گور دگران | در كالبدي كشند خاك من و تو |
| گاه سحر است خيز اي مايه ناز | نرمك نرمك باده خور و چنگ نواز |
| كه آنها كه بجايند نپايند دراز | و آنها كه شدند كس نمي آيد باز |
| گويند: هر آن كس كه با پرهيزند | انسان كه بميرند بدانسان برخيزند |
| ما با مي معشوق از آنيم مدام | باشد كه به حشرمان چنان برانگيزند |
| چندين غم مال و حسرت دنيا چيست؟ | هرگز ديدي كسي كه جاويد بزيست؟ |
| در عشق تو از ملالتم ننگي نيست | با بيخبران در اين سخن جنگي نيست |
| مي خور كه ترا بيخبر از خويش كند | خون در دل دشمن بد انديش كند |
| هشيار بدن چه سود دارد؟ جز آنك | ز انديشه پايان، دل تو ريش كند |
| نا كرده گناه در جهان كيست؟ بگوي | و آنكس كه گنه نكرد چون زيست؟ بگوي |
| من بد كنم و تو بد مكافات دهي | پس فرق ميان من و تو چيست؟ بگوي |
| از نيست تو هست مي كني، بيرون آر | زين نيستيم بحرمت هستي خويش |
| ابر آمد و باز بر سر سبزه گريست | بي باده ارغوان نمي بايد زيست |
| اين سبزه كه امروز تماشا گه ماست | تا سبزه خاك ما تماشا گه كيست |
| بنشين قدحي باده بنوش و خوش باش | فارغ شو از اين نقش خيالات محال |
| اين دو سه نادان كه چنان ميدانند | از جهل كه داناي جهان ايشانند |
| اين كوزه چو من عاشق زاري بود ست | در بند سر زلف نگاري بودست |
| اين دسته كه بر گردن او مي بيني | دستيست كه بر گردن ياري بودست |
| خيام اگر ز باده مستي خوش باش | گر با صنمي دمي نشستي خوش باش |
| پايان همه چيز جهان نيستيست | پندار كه نيستي، چو هستي خوش باش |
| تا كي غم آن خوري كه داري يا ني؟ | دين عمر به خوشدلي گذاري يا ني؟ |
| پر كن قدح باده كه معلومت نيست | كاين دم كه فرو بري برآري يا ني |
| يا رب بگشاي بر من از رزق دري | بي منت اين خسان رسان ما حضري |
| از باده چنان مست نگه دار مرا | كز بيخبري نباشدم دردسري |
ترکیب «نان و نمک» را حتما شنیدهاید. این نوع ترکیبها در زبان فارسی نشان میدهد، نمک در ذهن ما معادل «خورش» و چیزی است که اصل غذایمان را تشکیل میدهد...
یک فوق تخصص جراحی قلب به خانواده ها توصیه کرد، حتما دو بار در هفته، ماهی، خصوصا ماهی چرب مصرف کنند...
فلفل برای زخم معده مفید است مردم سنگاپور، مالزی و چین بیشتر از هندی ها به زخم معده مبتلا هستند. می دانید علت این موضوع چیست؟ زیرا هندی ها بیشتر از مردم چین فلفل مصرف می کنند. تحقیقات نشان داده است که کپساسینcapsicin)) موجود در فلفل، باعث کاهش بروز...
نمک، یک ماده ی شیمیایی با فرمول Nacl (کلرید سدیم) است که به صورت بلورهای سفید مکعبی شکل، با دانه های ریز یا پودر شور مزه ای بدون بو می باشد و بدون آن هم هیچ غذایی خوش مزه نیست. در احادیث اسلامی نیز توصیه شده در شروع هر وعده ی غذایی بهتر است مقدار کمی...
درمان سردرد، دردهای حاصل از رانندگی و علائم سرماخوردگی با نعنا فلفلی "نعنا فلفلی" گیاهی است با نام علمی Mentha piperita از خانواده ی نعنا (Labiatae). اینگونه نعنا که کمتر به عنوان خوراکی مصرف می شود...
آیا شما هم گرفتار سرعت بالا و روابط پیچیده ی زندگی امروز شدهاید؟ شما هم در پیک نیکها خوراکیهای آماده، مثل سوسیس و کالباس و همبرگر را ترجیح می دهید؟ کیف بچهها را هم از نانهایی که لای آن از این جور چیزها گذاشته شده، پر می کنید؟...
بسیاری از نوشابهها، دارای مقادیر قابل توجهی كافئین در تركیبات خود هستند(به طور متوسط 43 تا 65 میلی گرم در یك فنجان) و همین مسئله، بدگمانیها را درباره ی اثرات مضر مصرف نوشابه، بر ایجاد پرفشاری خون را افزایش داده است...
معالجه ی آنژین با لیمو: برای شستشوی حلق و حنجره از لیمو کمک بگیرید. کمی آب لیمو و آب مقطر را مخلوط کرده و هر یک ساعت یک بار آن را قرقره کنید.
نکتهی بسیار با اهمیت در مقایسهی قهوه و چای این است که با وجود دو برابر بودن میزان کافئین چای خشک نسبت به پودر قهوه، بهدلیل میزان مصرف بیش تر قهوه از نظر وزنی نسبت به چای، کافئین مصرفی توسط قهوه بیش تر از چای می باشد. به ...
نوشابه های انرژی زا اعتیادآورند؟
نوشابه های انرژی زا در واقع نوشیدنی هایی هستند که افزودنی هایی از قبیل محرک های مجاز، ویتامین ها (خصوصا ویتامین های گروه B) و مواد معدنی که تولید انرژی می کنند، در آنها به کار رفته است. دیگر مواد متشکله ی این نوشیدنی ها اغلب...
در تمام طول عمر، سلولهای بدن از جمله سلولهای استخوانی جایگزین میشوند و از نظر علمی ثابت شده است که با خوردن خوراکیهای گیاهی همچون سویا می توان از ابتلا به پوکی استخوان پیشگیری کرد. یک متخصص داخلی گفت: مصرف خوراکیهای ت...
خواص درمانی و غذایی گوجه فرنگى
گوجه فرنگى ابتدا به عنوان گیاه زینتى در باغچه ها مورد استفاده قرار گرفت و به نام سیب طلایى یا سیب عشق معروف شد. مصرف گوجه فرنگى به عنوان نوعى سبزى از قرن نوزدهم میلادى به بعد شروع شد و بعد از جنگ جهانى اول به تدریج بر ...
نظر یادتون نره لطفا...
صبر کن! جیب هایت را بگرد. لابلای
کتابهایت را که پرند از شعر و فلسفه، میان
ورق های تقویمت و دست نوشته هایت
را که پرند از گلایه. حتی میان کاغذ های
مچاله درون سطل آشغال اتاقت را ، که
پرند از حرف های هدر رفته، ...
بگرد...بگرد...خوب بگرد...روی یقه و
سر شانه هایت را وقتی آن را با سر
انگشتانت که بوی جوهر می دهد، می تکانی- به
هوای غباری که در خاطرت است
و نه بر شانه ات- ، توی کفش هایت را که
پایت را می زند، چون خیال بخشیدنش
را به گدایی آشنا داری، توی کیف پولت، پیش
بلیط های اتوبوس که همیشه دیر
پیدایشان می کنی، چون محو تماشای
نگاههای سرد و تهی مردم می
شوی،...بگرد...میان موهایت را وقتی که با
کلافگی، با دست هایت شخم شان می
زنی و آشفتگی شان را بیشتر می کنی،
کف دست هایت را وقتی از اضطراب خیس
عرق می شوند و تو در جیب های خالی ات
پنهان شان می کنی، روی پیشانیت را
وقتی از تعجب چین می خورد و به تلافی اش
لبخند می زنی...بگرد...درون جیب
جوهری شده پیراهنت که هرگز خوب اتو نشده،
درون اعداد ساعت مچی ات را که
سالهاست روی میز تحریرت فراموش شده،
میان خودکار ها و مداد هایت را که
همیشه در نفس های آخرند از بس که جور
احساسات تو را می کشند، در لیوان
چایت که هی نشسته، مدام پر می شود از
چای داغ و پیاپی خالی می شود از چای
سرد لب نزده...بگرد...بگرد...میان حلقه های
فیلم هایی که در اتاقت و در ذهنت
پراکنده اند، در موسیقی هایی که سکوت
ممتد ناگفته هایت را پر می کنند، دوست
داشتن هایت را که به آنها زنده ای، چشمهایی
را که از دوست داشتنی ناگفته، با
شرم به تو نگاه می کنند...بگرد...بگرد...
رویاهایت را که در دنیایت جای نمی
گیرد، آرزوهایت را که محال اند، مهربانی ات
را که خودت را هم کلافه می کند،
قلبت را که بی دلیل همیشه بیقرار است،
سایه بلند قامتت را که محو خورشید از آن
بی خبری...درون هزار توی شنیدنِ گوشهایت
را که فقط به فرمان قلبت می شنوند،
سکوتت را که سرشار از تنهاییست ...
روی نیمکت آخر کلاس را که تو را در
خوابی آشفته پناه می دهد تا تکرار بی هدف
حرف ها را نشنوی، پیاده روی های بی
هدف و طولانی ات را ... بگرد...بگرد...
مقابل آینه بایست و درون کاسه
چشمهایت را، که در آن نگاهی سرگردان
خود را به در و دیوار می کوبد ،
بگرد،...میان سکه هایی را که خرج لبخند
کودکان خیابانی می کنی، گریه هایت را
که پنهان می کنی، ...بگرد...بگرد...
صبر کن! پیش از آنی که برای همیشه بروی،
بودنت را ، حضورت را جستجو کن، من خود را گم کرده ام...
... با اینهمه خواهش،
رفتی پیش از آنی که مرا به من پس داده باشی......
این بهشت یا اون بهشت؟
یه روز یه مسافر خسته با اسب و سگش از مسیر دشتی بدون آب و علف می گذشت. از آغاز سفر خیلی گذشته بود و مسافر و حیووناش بسیار گرسنه و تشنه بودن. در چشم انداز دشت، یه باغ محصور و سرسبز که درش نهر روون و درختای پرمیوه پیدا بود، به چشم می خورد. مسافر که به در باغ رسید، دید یه نگهبان بر سر در باغ ایستاده و یه تابلو بالای در نصب شده و روش نوشته: "بهشت"
مسافر پرسید: اینجا کجاست و نگهبان پاسخ داد: اینجا بهشته. مسافر ازش خواست که برای نوشیدن آب و یه استراحت کوتاه اونو راه بده. نگهبان گفت: برو داخل.
وقتی مسافر خواست با حیووناش داخل بشه نگهبان مانع شد و گفت ورود حیوانات به داخل بهشت ممنوعه. مسافر گفت: اونا تمام چیزای منن، تمام راهو با من بودن، اونا یه بخشی از زندگی منن. و نگهبان مانع شد. مسافر همچنان خسته و تشنه به راهش ادامه داد.
فرسخی جلوتر مسافر با صحنه مشابهی مواجه شد. باغی و نگهبانی و تابلوی بالای دری که روش نوشته بود بهشت. از نگهبان خواست برای رفع عطش و خستگی با حیووناش وارد بهشت شن و نگهبان اجازه داد.
بعد نیمروزی که مسافر برای ادامه راه از باغ خارج می شد، به نگهبان گفت: پایین تپه باغی هست که اونجا هم بهشته، اگر اون بهشت جعلیه چرا جلوشو نمیگیرید؟ نگهبان پاسخ داد: اونجا جهنمه و اتفاقا کار ما روهم راحت می کنه. هر کسی حاضر باشه از چیزایی که دوست داره، از چیزایی که براش مهمن و براش آرمانن، بگذره وارد اونجا میشه و مشتریای ما کمتر میشن.
اما اگرکسی حاضر نباشه از مهمترین چیزای زندگیش بگذره، به اینجا میاد.
با معرفت..
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت : اما من که می دانم او چه کسی است...!
تله موش
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست . مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود .
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت :« كاش يك غذاي حسابي باشد .»
اما همين كه بسته را باز كردند ، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد . او به هركسي كه مي رسيد ، مي گفت :« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت : « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد .»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت : «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي ، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود .»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت ، به سراغ گاو رفت . اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت : « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد ودوباره مشغول چريد شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد ، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب ، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد . زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود ، ببيند .
او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده ، موش نبود ، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود . همين كه زن به تله موش نزديك شد ، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت ، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز ، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت ، هنوز تب داشت . زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود ، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست .»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند ، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد ، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد .
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد . تا اين كه يك روز صبح ، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد ، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين ، مرد مزرعه دار مجبور شد ، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند .
حالا ، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه ي اخلاقي : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد ، كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي ربط نباشد !
یه روز یه دانشمند یه آزمایش جالب انجام داد... اون یه اکواریم شیشه ای ساخت و اونو با یه دیوار شیشه ای دو قسمت کرد .
تو یه قسمت یه ماهی بزرگتر انداخت و در قسمت دیگه یه ماهی کوچیکتر که غذای مورد علاقه ی ماهی بزرگه بود .
ماهی کوچیکه تنها غذای ماهی بزرگه بود و دانشمند به اون غذای دیگه ای نمی داد... او برای خوردن ماهی کوچیکه بارها و بارها به طرفش حمله می کرد، اما هر بار به یه دیوار نامرئی می خورد. همون دیوار شیشه ای که اونو از غذای مورد علاقش جدا می کرد .
بالا خره بعد از مدتی از حمله به ماهی کوچیک منصرف شد. او باور کرده بود که رفتن به اون طرف اکواریوم و خوردن ماهی کوچیکه کار غیر ممکنیه .
دانشمند شیشه ی وسط رو برداشت و راه ماهی بزرگه رو باز کرد اما ماهی بزرگه هرگز به سمت ماهی کوچیکه حمله نکرد. اون هرگز قدم به سمت دیگر اکواریوم نگذاشت .
میدانید چرا؟
اون دیوار شیشه ای دیگه وجود نداشت، اما ماهی بزرگه تو ذهنش یه دیوار شیشه ای ساخته بود. یه دیوار که شکستنش از شکستن هر دیوار واقعی سخت تر بود اون دیوار باور خودش بود. باورش به محدودیت. باورش به وجود دیوار. باورش به ناتوانی .
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو کنیم، کلی دیوار شیشه ای پیدا می کنیم که نتیجه ی مشاهدات و تجربیاتمونه و خیلی هاشون هم اون بیرون نیستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند
کارلوس کاستاندا : دانايان با عمل زندگي مي كنند , نه با انديشه عمل .
آلبركامو : شغل تنها زماني ارزش و اعتبار دارد كه آزادانه پذيرفته شود .
كارل يونگ : تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم تغييرش دهيم .
ناپلئون : صاحب همت در پيچ و خم هاي زندگي هيچ گاه با ياس و درماندگي رو به رو نخواهد شد .
مارو اكلينز : اگر به دنبال موفقيت نرويد خودش به دنبال شما نخواهد آمد .
باسيل اس.والش : اگر ندانيد كه به كجا مي رويد , چگونه توقع داريد به آنجا برسيد ؟
فيثاغورث : خشم با ديوانگي آغاز مي شود و با پشيماني پايان مي پذيرد .
مارك تواين : وقتي هدفمان را از دست مي دهيم مجبور هستيم سعي خود را چند برابر كنيم .
اسمايلز : هيچ يك از تمايلات نفس انساني خطرناكتر از تمايل به تنبلي نيست .
ناپلئون هيل : كسي كه هميشه مي خواهد اشتباه ديگران را ثابت كند , آنها را از خود دور مي كند .
استون : انديشيدن تا زماني كه با عمل همراه نباشد , خلاقانه نيست .
آلبرت هوبارد : بزرگترين اشتباهي كه كسي مرتكب مي شود , اين است كه دائم از اشتباه كردن بترسد .
اريك باتروورت : هر چه موانع جدي تر و سخت تر باشد , لذت تلاش و پيروزي بيشتر است .
هرشل : يكي از راههاي خوشبختي اين است كه نسبت به كوچكترين نعمت ها شكرگزار باشيم .
زيگ زيگلر : يك انسان ناسپاس خوشبخت نشان بده .
كلمنت استون : شما هماني هستيد كه فكر مي كنيد .
ناپلئون هيل : اگر باور داشته باشي كه مي تواني , حتما مي تواني .
فرانسيس بيكن : يك انسان خردمند فرصتها و شانس ها را مي سازد , نه اينكه در انتظار آنها بنشيند .
استون : شجاعت داشته باش تا با حقيقت رو به رو شوي .
حضرت علي (ع) : از دوستي با نادان خودداري كن .
ضرب المثل آلماني : براي آدم بهانه گير هميشه بهانه وجود دارد .
ماكسيم گوركي : دروغ آيين اربابان و بردگان , و حقيقت خداي انسان هاي آزاد است .
ذهن خود را به آن چه مي خواهيد معطوف كنيد نه آن چه را نمي خواهيد .
كسي كه در بهار چيزي نكارد در پاييز چيزي درو نخواهد كرد .
را ه هاي بدست آوردن آرامش :ادامه مطلب را کلیک کنید.
باز آمــــدم خرامـــان تا پیــــش تو بمــــــیرم بی تو كـــــجا روم مـــن ای از تـو ناگـــــزبرم
ای توبه ام شكســـته از تو كـــــجا گــــریزم ای در دلـــــم نشســـــته از تو كـــجا گریزم
ای نور هــــر دو دیــده بی تو چگـــــونه بینم وی گــردنم ببســـته از تو كــــــجا گــــــریزم
ای جان جان مســـتان ای گنج تنگدســتان از دل نه ای گــــــــــسسته از تو كجا گریزم
من چون زمین خشکم لطف تو ابر و مشكم ای روی تـو خجســــته از تـو كــــجا گــــریزم